خرید بک لینک

و تو زمانی قویتر خواهی شد

زمانی که بندانی تنهای تنها هستی و این اصلا عیب نیست

تو تنها هستی و فریب تغییر هورمون مغزت رو نخور

همه احساسات ما، فقط و فقط یک تغییر هورمون در بدنمون هست.

من. به حرفی که زدم ایمان دارم.

برچسب: نویسنده: کیان حسینی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 20:03

راستش باورم نمیشه که به این سن رسیدم و هنوز دارم مینویسمبه این فکر میکنم که خیلیا که الان دارن وبلاگ مینویسن، کل سنشون و سالهایی که زندگی کردن به اندازه سن این وبلاگ نیستو تازه تو ببین من کیم که هنوز دارم مینویسمممم!!!میدونم، الان دیگه خیلی چیزها عوض شدهاعتراف میکنم که حتی روزهای بد اون موقع ها،منظورم 18،19 سال پیشه، خودش کلی دلخوشی داشت برامسالهای 1383،1384 فکر میکنم شروع بهترین روزهای زندگیم بودولی خیلی زود و در خرداد همون سال 1385 همه چی به گند کشیده شد .شاید تویی که الان اینو میخونی تاریخ تولدت همون سالهای 1383 اینا باشهبهتره بدونی، زندگی سراسر شادی و خوشی نیست...هدفت هم اگر صرفا خوش بودن و شاد بودنه، بدون که به همچین هدفی هرگز نخواهی رسیداز من پیر مرد این مورد رو بشنو و قبول کن.ببین مودت چیه،اگر درونگرایی زیاد قاطی آدمهای دور و اطرافت نشوعشق و عاشقی رو هم کلا بیخیال شوخوب درس بخون،حتما شغل خوب گیرت میاد، خدا کمکت میکنهمستقل که شدی از تنهایی خودت لذت تمام دنیا رو ببر.من به طرز عجیبی از تنهایی لذت میبرمو اما اگر برونگرایی متاسفانه چیزی برای گفتن ندارم چون خودم اینجوری نیستم.20 تا 30 سالگیت پر افت و خیز میشه براتبعدش همه چی آروم میشه، میبینی موهات سفید شده و تقریبا دیگه یواش یواش داری علائم پیری رو تو چهره ات میبینیروابط کاریت مهم میشه برات، سرت شلوغ میشهو هم سن من که شدی ی جورایی از کار کردن هم خسته خواهی شد، از درگیریها از کش مکشهای محیط کار از ... هی چی بگم آخهبعد تازه آرزو خواهی کرد که کاش مثه قدیما، خیلی قدیما پیش مامان و بابات میبودی و راحت کودکی و نوجوونیت رو دو باره زندگی میکردیظهر تابستونا زیر آفتاب خیس عرق که میشدی سرت رو میکردی تو حوض حیاط خونتون و ی حالت نفس نفس

برچسب: نویسنده: کیان حسینی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 20:03

خداوند منو تنها آفریدولی من به حرفش گوش نکردم، ی اضطراب عجیبی همیشه داشتم و همین اضطرابه اجازه نداد با خودم باشم، به خودم وفادار باشم، نسبت به خودم متعهد باشم، من به خودم وفا نکردماصلا قدر خودمو ندونستم... حالا همش هی فیلم میبینم و بعضی سکانساشو بقدری خوب درک میکنم... سکانسهایی که چشمهای بازیگر خواب آلود،خمار میشه... و پوست صورت آدم داغ و رنگش سرخ میشهمن کلا از این دنیا این موضوع رو تونستم درک کنمفحش هم بلدم بدمسیگار هم خوب بلدم بکشمبرام اهمیتی نداره شما ها چه فکری میکنید در موردم

برچسب: نویسنده: کیان حسینی تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 20:03

یکی ی دندون خرابی داشت، درد نداشت... مشکلی نبودی کم گذشت، کم کم دردش گرفت، دوس داشت دردش نیاددوس داشت دندونش بیشتر از این زجرش ندهکار به جایی رسید که دیگه نمی شد کاریش کردناچار دندونشو کشیددیگه دردی نداشت، ظاهرا همه چی اوکی بودولی جاش خالی مونده، هیچ چیزی هم عین همون نمیتونه جاشو براش پر بکنهمثه تو، جات خالی مونده برای همیشهدردی نیست، ظاهرا همه چی اوکیهولی جات خالیه تا ابد.... این خودش درد داره برام

برچسب: نویسنده: کیان حسینی تاريخ: جمعه 15 تير 1403 ساعت: 0:35

این پایانیست بر سیاهی شب و روزهایم

نشد کنار انسانی بد دهن بیش از این دوام بیاورم

و فرزندی که برایش آرامش آرزومندم....

و خودم که میدانم تنهایی را دوست خواهم داشت

به اندازه تو

برچسب: نویسنده: کیان حسینی تاريخ: جمعه 15 تير 1403 ساعت: 0:35

صفحه بندی